|
غزلی از حافظ
|
|
|
دارم از زلف سیاهش گله چندان کـه مـپرس که چنان ز او شدهام بی سر و سامان که مپرس کـس بـه امید وفا ترک دل و دین مـکـناد کـه چنانم من از این کرده پشیمان که مپرس بـه یکی جرعه که آزار کسش در پی نیسـت زحمـتی میکشـم از مردم نادان که مپرس زاهد از ما به سلامت بـگذر کاین می لـعـل دل و دین میبرد از دست بدان سان که مپرس گـفـتوگوهاسـت در این راه که جان بگدازد هر کسی عربدهای این که مبین آن که مـپرس پارسایی و سـلامـت هوسـم بود ولی شیوهای میکـند آن نرگس فتان که مـپرس گـفـتـم از گوی فلـک صورت حالی پرسم گفـت آن میکشم اندر خم چوگان که مپرس گفتمـش زلـف بـه خون که شکستی گفتا حافـظ این قصه دراز است به قرآن که مـپرس
http://www.hafizonlove.com
|
|
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 |
|
|
| |
|
شعری از مولانا
|
|
|

مولانا
منبع:http://www.rumionfire.com
|
|
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 |
|
|
| |
|
شعری از مولانا
|
|
|
مولانا
http://www.rumionfire.com
|
|
سه شنبه بیست و هشتم آبان 1387 |
|
|
| |
|
عاشقانه
|
|
|
آنکه ميگويد دوستات ميدارم خنياگر ِ غمگينيست که آوازش را از دست داده است.
ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود
هزار کاکُلي شاد
|
|
| |
در چشمان ِ توست
|
هزار قناری خاموش در گلوی من.
عشق را ای کاش زبان ِ سخن بود
آنکه ميگويد دوستات ميدارم دل ِ اندُهگين ِ شبيست که مهتاباش را ميجويد.
ای کاش عشق را زبان ِ سخن بود
هزار آفتاب ِ خندان در خرام ِ توست هزار ستارهی گريان در تمنای من.
عشق را ای کاش زبان ِ سخن بود
احمد شاملو
|
|
جمعه چهارم مرداد 1387 |
|
|
| |
|
قهر
|
|
|
نگه دگر به سوی من چه میکنی؟ چو در بر رقیب من نشسته ای به حیرتم که بعد از آن فربیها تو هم پی فریب من نشسته ای به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا که جام خود به جام دیگری زدی چو فال حافظ آن میانه باز شد تو فال خود به نام دیگری زدی برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام به ناز روی شانه ستارگان بر او بتاب ز آنکه گریه میکند در این میانه قلب من به حال او کمال عشق باشد این گذشتها دل تو مال من تن تو مال او تو که مرا به پرده ها کشیده ای چگونه ره نبرده ای به راز من ؟ گذشتم از تن تو زانکه در جهان تنی نبود مقصد نیاز من اگر بسویت این چنین دویده ام به عشق عاشقم نه بر وصال تو به ظلمت شبان بی فروغ من خیال عشق خوشتر از خیال تو کنون که در کنار او نشسته ای تو و شراب و دولت وصال او گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد تن تو ماند و عشق بی زوال او
فروغ فرخزاد
|
|
دوشنبه دهم تیر 1387 |
|
|
| |